منعم از مى مكن اى صوفى صافى كه حكيم * در ازل طينت ما را بمى صاف سرشت
صوفى صاف بهشتى نبود هر كه چو من * خرقه در ميكدهها رهن مى ناب نهشت
لذت از حور بهشت و لب حوضش نبود * هر كه او دامن دلدار خود از دست بهشت
حافظا لطف حق ار با تو عنايت دارد * باش فارغ ز غم دوزخ و شادى بهشت
[ 82 آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت ]
84 [ 1 ] شماره مسلسل 110
آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت * آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبين * كس واقف ما نيست كه از ديده چها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش * آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشهء چشمم * سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
از پاى فتاديم چو آمد غم هجران * از درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش بدعا بازتوانيافت * عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم كه آن قبله نه اينجاست * در سعى چه كوشيم كه از مروه صفا رفت « 1 »
دى گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد * هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت « 2 »
اى دوست بپرسيدن حافظ قدمى نه * زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت
[ 85 شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت ]
85 شماره مسلسل 111
شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت * روى مهپيكر او سير نديديم و برفت
گوئى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود * بار بربست و بگردش نرسيديم و برفت
بس كه ما فاتحه و حرز « 3 » يمانى خوانديم * وز پيش سورهء اخلاص دميديم و برفت
هامش
( 1 ) سعى ميان صفا و مروه كه هريك نام محلى است و از مناسك حج مىباشد كه هفت بار از صفا به مروه و از مروه به صفا بايستى بدوند ، درينجا حافظ كوى جانان را به مروه تشبيه كرده و غرض او از صفا نزهت و روحانگيزيست
( 2 ) از اسلوب شفا و معالجه .
( 3 ) حرز يعنى طلسم و دعا
[ 1 ] پاورقى غزل 84 - گويا اين غزل را خواجه درباره شاه ابو اسحاق گفته است .