« 4 / 15 » همچنان شبى باز در خواب مىبينذ « 1 » كه مولانا شمس الدين متنبّى را از ريش بگرفته پيش مولانا مىآرذ كه سخنان اين را مىخوانى و متنبّى مردى بوذه نحيف الجسم ، ضعيف الصوت ؛ لابها مىكنذ كه مرا از دست مولانا شمس الدين خلاص ده و آن ديوان را « 4 » ديگر مشوران ؛ آخرالامر ترك علوم و تدريس كرده دستار لاليشى « 5 » بسته فرجى هندبارى پوشيذه بسماع و رياضت شروع فرموذ « 6 » ، گفت
شعر « 7 » ( رجز )
زاهدِ كشورى بُدم واعظِ منبرى بُدم * كرد قضاى دل مرا عاشقِ كفزنانِ تو
« 4 / 16 » همچنان نقلست كه حضرت مولانا شمس الدين « 10 » بيك روز از قيصريه به آقسرا رسيذه در مسجدى مسافر شذ ؛ بعد از نماز خفتن مؤذّن مسجد « 12 » بجدّ گرفت كه از مزكت « 2 » بيرون آى « 3 » و به جائى « 13 » مهمان شو ؛ گفت : مرد غريبم معذور دار ، طمع چيزى ندارم ؛ بگذار مرا تا « 14 » بياسايم ؛ مؤذّن بيچاره از غايت بىادبى و چشم بستگى سفاهت عظيم كرده بسى جفا نموذ ؛ فرموذ كه زبانت بياماساذ ؛ فى الحال زبانش برآماسيذ و مولانا شمس الدين بيرون آمذ و بسوى قونيه روانه شذ ، امام مسجد درآمذ و مؤذّن را در حال نزع ديذ ،
هامش
( 4 / 15 - 4 / 16 )Z175 آB163 ب - 164 آK390 - 391 4 - 123 ،II , H؛ 4 - 53 ،II , T( 1 ) مىبينذB: بينذZK( 4 ) ديوان راB: ديوانZK( 5 ) لاليشىK: لا ليسZB( 6 ) فرموذZK: فرموده وB( 7 ) شعرBK: -Z( 10 ) الدينZK: -B( 12 ) مسجدBK: -Z( 2 ) مزكتBK: مسجدZ( 3 ) آىZK: روB( 13 ) به جائىZK: بجاىB( 14 ) تاBK: -Z