شعر ( رجز )
ريگ ز آب سير شذ من نشذم زهى زهى * لايق جز كمانِ من نيست درين جهان زهى
كوه كمينه لقمهام بحر كمينه شربتم * من چه نهنگم اى خذا بازگشا مرا رهى « 5 »
همانا كه مولانا شمس الدين نعرهء بزذ و بيفتاذ ، حضرت مولانا از استر فروذ آمذه « 7 » ائمّه را دستورى داذ ؛ فرموذ « 7 - » كه او را برگرفتند و به مدرسهء مولانا بردند و گويند تا به خوذ آمذن وى سر مبارك او را بر سر زانو نهاذه بوذ ؛ بعد از آن دست او را بگرفته روانه شذند و مدّتى مديد مصاحب و مجالس و مكالم همدگر بوذند
« 4 / 9 » همچنان منقولست كه سه ماه تمام در حجرهء خلوت ليلا و نهارا « 12 » بصوم وصال چنان نشستند كه اصلا بيرون نيامذند و كسى را زهره و طاقت آن نبوذ كه در خلوت ايشان در آيذ ، و بكلّى حضرت مولانا از تدريس و تعليم و تذكير فارغ گشته بتقديس قدّيس اعظم مشغول شذ و تمامت اكابر و علماى قونيه به جوش و خروش عظيم درآمذند كه اين چه حالست و اين شخص چه كس است و كيست و از كجاست كه او را از دوستان قديم و قرابات « 17 » حميم و مناصب عظيم بريذه به خوذ مشغول كرد و چنان بزرگى و بزرگزاذهء ربوذه و سغبهء آحادى شذ و درين حيرانى عالميان مىسوختند و بانواع ترّهات و ناگفتنيها مىگفتند و در
هامش
( 4 / 9 )Z174 آB162 بK120386 ،II , H؛ 49 ،II , T( 5 ) رهىZB: زهىK( 7 ) آمذهZK: آمدK( 7 - ) فرمود كهBK: كهZ( 12 ) نهاراZK: نهارB( 17 ) قراباتBK: قرباتZ