همانا كه حضرت سلطان ولد سر نهاذ و بسيار گريست « 1 » و عظيم خوشدل گشته فرموذ كه الصوفى اولى بخرقته و اليتيم أحرى بحرفته ؛ چنانك در زمان پذرم خليفهء ما « 3 » و بزرگوار اصحاب بوذى ، همچنان درين عصر هم خليفه و بزرگوار مائى و ياذگار آنچنان خذاوندگارى ، خلافت و تخت از آن شماست ؛ چنانك وصيّت شاه ماست و چندانك با همديگر ملاقات افتاذى ، حضرت سلطان ولد سر مىنهاذ و دستبوس چلبى مىكرد از كمال اعتقاد و اتّحادى كه با او داشت و آن بندگيها و تواضع كه حضرت ولد با خلفاى « 8 » والدش كردى از هيچ شيخزاذهء منقول نيست ، چنانك از كورهء دمشق تا شهر قونيه در ركاب مولانا شمس الدين تبريزى پياذه آمذ و فرموذ كه شاه سوار و بنده سوار ! و آن سلطان شهسوار خدمت « 11 » شيخ صلاح الدين را كه زنپذرش بوذ ، نه چندان تواضع و تذلّل و تجشّم مىنموذ كه در تقرير « 13 » تحرير گنجذ و حضرت سيّد برهان الدين محقّق را قبلهء جان و دل كرده خدمات موفور و نوازش نامحصور مىفرموذ و همچنان يازده سال تمام حضرت چلبى حسام الدين را قدّس اللّه ارواحهم قايممقام والد خوذ ديذه والد مشفق و خليفهء مرشد خوذ مىدانست و به راستى و اخلاص تمام بندگى و مريدى مىكرد و هفتاذ سال تمام بىانقطاع و انفصام كلام پذر خوذ را به فصاحت لسان و صباحت بيان تقرير مىفرموذ و در شرح اسرار و تفسير اخبار يد بيضا مىنموذ و تمامت ممالك روم را از خلفاى كرام پر كرده تحقيق اسرار خاندان صدّيق را
هامش
( 1 ) كريستZB: بكريستK( 3 ) ماBK: -Z( 8 ) با خلفاىZK: خلفاىB( 11 ) خدمتZK: -B( 13 ) تقريرZBتحريرK