انبيا و كرامات كمّل اوليا بىشمارست و چون به حد
عَشَرَةٌ كامِلَةٌ
( 2 / 196 ) رسيذ ، در هر محفلى و مجمعى كه بوذى به پهلوى « 2 » پذر خويش نشستى و در اوان جوانى اغلب مردم را ظنّ آن بوذى كه مگر براذر مولاناست و پيوسته حضرت مولانا سلطان ولد را خطاب مستطاب چنان « 5 » كردى كه أنت أشبه النّاس بى خلقا و خلقا و عظيم دوستش داشتى و از غايت دوستى نام « 6 » و لقب پذر خوذ را بوى داذه بوذ « 7 » ؛ گويند هر بارى زبان مبارك خوذ را در دهانش كردى و ليسيذى و بر روى و مويش بوسها داذى و هم در تربهء مقدّس پهلوى پذر آسوذه است « 8 »
« 7 / 2 » همچنان از كبار اصحاب منقولست كه چون حضرت مولانا « 9 » عظّم اللّه ذكره و رزقنا شكره از عالم صورت بسوى آخرت سفر كرد حضرت چلبى حسام الدين بعد از هفتم روز حضرت مولانا برخاست و با جميع اصحاب به حضرت سلطان ولد « 12 » آمذ و بسى دلداريها كرده سر نهاذ و گفت : مىخواهم كه بعد اليوم بر جاى پذر بنشينى و مريدان را ارشاد كنى و شيخ « 14 » راستين ما باشى و فيضان اسرار بر عالميان پاشى و من در ركاب تو غاشيه بر دوش نهاذه بندگى و لالائى كنم و اين بيت را گفت
شعر « 16 » ( مضارع )
در « 17 » خانهء دل اى جان آن كيست ايستاذه * بر تختِ شه كه باشذ جز شاه و « 18 » شاهزاذه
هامش
( 7 / 2 )Z222 بB206 آK262511 ،II , H؛ 236 ،II , T( 2 ) به پهلوىZ: در پهلوىBپهلوىK( 5 ) چنانZ: -BK( 6 ) نامZK: -B( 7 ) بوذZK: + وB( 8 ) آسوذه استBK: + الحكايةZ( 9 ) حضرت مولاناK:
شيخZB( 12 ) ولدhZBK:Z( 14 ) و شيخZB: و تا شيخK( 16 ) شعرZK: -B( 17 ) درZK: برB( 18 ) وBK: -Z