عظيم كرد « 1 » و گفت : وقتى كه حضرت مولانا به نياز تمام به نماز قيام مىنمايذ جهان روشن بر من تاريك مىشوذ و ميانم برمىشكنذ و من آن دم را كه درو مشاهده مىكنم در هزاران آدم نديذهام ؛ زهى مبارك جماعتى كه دامن او را گرفتهاند و محبّت او در دل ايشانست و خلاصهء
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ
« 5 »
أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ
آن قوماند و مرا از هيبت مولانا مجال آن نيست كه گرد مردم « 6 » او گردم و تعرّض رسانم و اگر دانستمى كه آدم را اين چنين فرزندان مقبل خواهذ « 7 » بوذن حقّا كه برو انكار نكردمى و هرگز اين كار نكردمى « 8 » و اصلا گرد فتنهء او « 2 » نگشتمى و از مرحمت فرزندان رحيم دل او اوميذ دارم كه « 9 » عذر من عاجز بيچاره را از درگاه او بخواهند و مرا آزاذ كنند و چون حضرت چلبى اين حكايت را به حضرت مولانا روايت كرد ، تبسّم فرموذه گفت :
اوميذست كه نوميذ نشوذ « 12 » و حاشا كه شوذ
شعر « 13 » ( رمل )
پس كجا زارذ كجا نالذ لئيم * گر تو نپذيرى بجز نيك اى كريم « 14 »
وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ
( 14 / 36 )
« 6 / 28 » همچنان روزى حضرت مولانا خدمتگارى را ديذ كه بعشق تمام زنبيلى بر دوش گرفته به خانهء حضرت چلبى حوايج مىكشيذ ؛
هامش
( 6 / 28 )Z221 بB204 بK258508 ،II , H؛ 232 ،II , T( 1 ) كردZK: كردهB( 5 ) خير امةZK: -B( 6 ) مردمZK: مردB( 7 ) خواهذZK: خواهندB( 8 ) و هركز . . . نكردمىBK: -B( 2 ) اوZB: -K( 9 ) كهK: -B( 12 ) نشوذZ: نشوندBK( 13 ) شعرZK: -B( 14 ) پس كجا . . . كريم :NM، ج 2 ، ص 26 / 335 ؛AM، ص 112 / 24 .