و عجب درين است كه در مدرسه را بسته مىيابم و باقى نمىدانم كه حال چونست ؛ ملك كمال الدين از شماتت آن ناقصان قاصر فهم متردّد خاطر مىشذ ؛ همانا كه شبى در حجرهء بوّاب متوارى گشته خواست كه صورت حال را دريابذ ؛ چون نيمشب شذ ؛ ديذ كه حضرت مولانا از حجرهء خوذ بدرآمذ و روانه شذ ؛ چون بر در مدرسه رسيذ در باز شذه بيرون آمذ ؛ ملك كمال الدين آهسته آهسته در عقب او روانه شذ ، چون به دروازهء شهر رسيذ ، همچنان « 7 » دروازه « 8 » و از « 9 » شذه بيرون شذند « 10 » و تا مسجد خليل الرحمن رفتند ؛ كمال الدين نظر كرد قبّهء ديذ سپيذ ، پر از غيبيان سبزپوش ، كه در جميع عمر خوذ مثل ايشان مردم نورانى نذيذه بوذ ؛ همشان به حضرت مولانا استقبال كرده سر نهاذند ؛ كمال الدين از ان هيبت بىهوش شذ ، تا وقت اشراق بيخوذ خفته بوذه « 11 » ، چون بيذار شذ ، نظر كرد نى قبّه ديذ و نه در ان « 12 » حوالى كسى بوذ ؛ برخاست زارىكنان ، و از ان جرأت پشيمان ، در ان صحراى « 13 » بىپايان روانه شذ ؛ روز همه روز تا آفتاب زرد راه مىبريذ « 14 » و اشكها مىباريذ ، اصلا بمنزلى و آباذانيئى نرسيذ و پاىهاش از غايت نازكى آبلهها كرده بوذ ، چه در همه عمر خوذ پياذه نرفته بوذ ، شب همه شب تا سحر بانگها مىزذ و استغفار مىكرد ؛ ازين طرف چون خواصّ او ملك را دو شبانروزى نديذند ديوانه شذند و اين خبر كه ملك حلب از ناگاه غايب شذ ، در شهر شايع گشته كيفيت حال را حجّاب ملك از بوّاب مدرسه دريافتند ؛ صبحدم مجموع جنديان از دروازه بيرون آمذه در ان صحراها بطلب او متفرّق گشتند ؛ از ناگاه به حضرت
. . . . . . . . . .
هامش
( 7 ) همچنانZB: + آنK- -
( 8 ) دروازهZB: درK- -
( 9 ) و ازZB: بازK- -
( 10 ) شذندZK: آمذB- -
( 11 ) بوذهZK: بوذB- -
( 12 ) درانZK: درB- -
( 13 ) صحراىZK: صحرايىB- -
( 14 ) مىبريذZK: مىبرّيذB