مىديذند كه سلطان العلماء بهاء ولد بلخى مىرسذ ، به رغبت تمام و اعتقاد تام او را استقبال كنيذ و جائب او را مبجّل داريذ ؛ هنوز بذان مقام نارسيذه مردم آن منزل و آن بقعه يك روزه راه برابر مىرفتند و باعزاز تمام مهمانيها مىكردند ؛ بعد الحطّ و الترحال چون به حوالىء بغداذ نزديك « 4 » رسيذند مگر خفيران شهر پيش دويذند كه چه قوميذ و از كجا مىآييذ ؟ حضرت بهاء ولد سر از عمارى بيرون كرده جواب داذ كه من اللّه و الى اللّه و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه ، از لا مكان مىآئيم و بلا مكان مىرويم ؛ خفيران عرب در عجب فروماندند ، يكى را بجانب خليفه فرستاذه « 8 » از كيفيت حال اعلام كردند كه جماعتى بس انبوه رسيذهاند ، اغلب علماء و فضلاءاند و از جانب خراسان مىرسند « 10 » ؛ خليفه از استماع احوال آن جماعت حيران شذ « 11 » و يكى را به خدمت شيخ مشايخ الزمان شهاب الدين سهروردى رحمة اللّه عليه فرستاذ تا بدار الخلافه حاضر شوذ ، چون شيخ اين حكايت را از خليفه بشنيذ فرموذ كه ما هذا الّا بهاء الدين الولد البلخى ، چه اين نوع سخن ، اين طرز « 14 » گفتار درين عصر هيچ كسى نگفته است مگر بهاء ولد ( 1 / 11 ) همچنان مصحوب خدمت شيخ تمامت اكابر و اصاغر بغداذ بعشق تمام و صدق كلّى باستقبال آمذند « 16 » ؛ چون برابر رسيذند ، شيخ شهاب الدين از استر فروذ آمذ و زانوى شيخ را بلب ادب ببوسيذ « 17 » و خدمت كرد و بجانب خانقاه خوذ روان شذ ؛ سلطان العلماء فرموذ كه
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 / 11 )Z6 بB6 بK15 11 ،I،H؛ ،I،T
( 4 ) نزديكZK: -B- -
( 8 ) فرستاذهB: فرستادندZK- -
( 10 ) مىرسندZK:
مىرسيذB- -
( 11 ) شذZK: شذهB- -
( 14 ) طرزZK: طريقB- -
( 16 ) باستقبال آمذندZK: استقبال كردندB- -
( 17 ) ببوسيذZK: ببوسيدهB