خبر به ركن الدوله رسيد پريشان خاطر شد و زن و فرزندش را به اصفهان فرستاد . و از پسر خود عضد الدوله كه در فارس بود و برادرزادهاش عز الدوله بختيار كه در بغداد بود نيز يارى خواست . عضد الدوله قدم مساعدت در ميدان نهاد و از راه خراسان به رى آمد ، و از آن رو آن راه را برگزيد كه از لشكر خالى بود . لشكرهاى خراسان نيز بيامدند تا به دامغان رسيدند .
ركن الدوله از رى در حركت آمد . در اين احوال روزى وشمگير به شكار رفت ، خوكى وحشى بر سر راه او پديدار گرديد . اسبش رم كرد و سوار خود را بر زمين زد . استخوانهاى سوار بشكست و بمرد . اين واقعه در ماه محرم سال 357 بود . مرگ او در عزم ديگران سستى پديد آورد .
پسرش بيستون به جاى پدر نشست و با ركن الدوله باب مراسلت بگشود و با او مصالحه نمود . ركن الدوله را نيز به اموال و رجال يارى كرد .
خبر ابن الياس در كرمان
ابو على بن الياس كرمان را گرفته بود و به نام آل سامان خطبه مىخواند و به استبداد فرمان مىراند . ناگهان به مرض فالج دچار و زمينگير شد . او را سه پسر بود اليسع و الياس و سليمان . وصيت كرد كه نخست اليسع جانشين او شود و پس از او الياس . سليمان به هم برآمد و بر سيرجان غلبه يافت . پدر ، پسر ديگر خود را بر سر او فرستاد و فرمان داد كه او را از آن بلاد براند ، و اگر خواست كه به صغد رود او را اجازت ندهد . او برفت و بر برادر تنگ گرفت و او را در محاصره افكند . چون عرصه بر سليمان تنگ شد ، اموال خود گرد آورد و به خراسان رفت . اليسع سيرجان را بگرفت و راهى خراسان شد . [ گروهى از اصحاب پدرش از او بيمناك شدند و نزد پدر سعايت كردند . پدر نيز او را بگرفت و در يكى از قلعههاى خود محبوس نمود . در يكى از روزهايى كه ابو على بن الياس را حالت غشى عارض شده بود سليمان را از زندان برهانيدند ، لشكريان از آزادى او شادى كردند . چون پدر به هوش آمد و از ماجرا خبر يافت پسر را پيام داد كه اگر او را امان دهد قلعه و همهء اعمال كرمان را به دو واگذار خواهد كرد و خود به خراسان خواهد رفت . پسر پيشنهاد پدر بپذيرفت . پدر نيز قلعه و هر چه اموال بود به او داد و خود هر چه مىخواست برداشت ] [ 1 ] و به بخارا رفت . امير نوح او را اكرام كرد و از مقربان خود ساخت . او منصور بن نوح را وا داشت كه به قصد آل بويه لشكر به رى برد و ما از آن سخن گفتيم . ابو على بن الياس همچنان در بخارا بود تا در سال 356 به علت فالج از دنيا برفت .
سليمان نزد امير منصور بن نوح بماند و او را به تسخير كرمان بر انگيخت و گفت اگر به كرمان رسد همهء خاندان او سر به فرمانش خواهند نهاد . چون اين سپاه به كرمان رسيد
هامش
[ ( 1 ) ] ميان دو قلاب از ابن اثير است وقايع سال 357 .