تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
اهواز گفت ابن الخضيب را ميشناسى گفتم او برحمت الهى و اصل شد گفت خدا او را رحمت كند در روزها روزه ميداشت و شبها بعبادت مىايستاد و تلاوت قرآن بسيار مينمود و از شيعيان و مواليان ما بود گفت على بن مهزيار را ميشناسى گفتم من آنم گفت خوش آمدى اى ابو الحسن و گفت چه كردى آن علامتى را كه در ميان تو و حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بود گفتم با منست گفت بيرون آور بسوى من پس بيرون آوردم انگشتر نيكوئى را كه بر آن محمد و على نقش كرده بودند و بروايت ديگر يا اللّه يا محمد يا على نقش آن بود چون نظرش بر آن افتاد آن قدر گريست كه جامه‌هايش تر شد گفت خدا رحمت كند تو را اى ابو محمد بتحقيق كه تو امام عادل بودى و فرزند امامان بودى و پدر امام بودى حقتعالى ترا در فردوس اعلا با پدران خود ساكن گرداند پس گفت بعد از حج چه اراده دارى گفتم فرزند امام حسن عسكرى ع را طلب ميكنم گفت بمطلب خود رسيده‌اى او مرا بسوى تو فرستاده است برو بسوى منزل خود و مهياى سفر شود و مخفى دار و چون ثلث شب بگذرد بيا به سوى شعب بنى عامر كه بمطلب خود ميرسى ابن مهزيار گفت بخانهء خود برگشتم و در اين انديشه بودم تا ثلث شب گذشت پس سوار شدم و بسوى شعب روانه شدم چون بشعب رسيدم آن جوان را در آنجا ديدم چون مرا ديد گفت خوش آمدى و خوشا حال تو كه تو را رخصت ملازمت دادند پس همراه او روانه شدم تا از منى و عرفات گذشت چون به پائين عقبه طايف رسيديم گفت اى ابو الحسن پياده شو و تهيه نماز بگير پس با او نافله شب را بجا آوردم و صبح طالع شد پس نماز صبح را مختصر اداء كرده و سلام گفت و بعد از نماز به سجده رفت و رو به خاك ماليد و سوار شد و من سوار شدم تا بالاى عقبه رفتيم گفت نظر كن بالاى تل ريگ چيزى ميبينى چون نظر كردم خيمه از مو ديدم نور آن تمام آسمان و آن وادى را روشن كرده بود گفت منتهاى آرزوها در آنجا است ديده‌ات روشن باد چون از عقبه بيرون رفتيم گفت از مركب به زير آى كه در اينجا هر صعبى دليل مىشود چون از مركب به زير آمديم گفت دست از مهار شتر بردار و آن را رها كن گفتم ناقه را بكى بگذارم گفت اين حرمى است كه داخل آن نميشود مگر ولى خدا و بيرون نميرود از آن مگر ولى خدا پس در خدمت او رفتم تا به نزديك خيمهء مطهره منوره رسيدم گفت اينجا باش تا براى تو رخصت بگيرم بعد از اندك زمانى بيرون آمد و گفت خوشا حال تو ترا رخصت دادند چون داخل خيمه شدم ديدم آن حضرت روى نمدى نشسته و نطع سرخى به روى نمد افكنده و بر بالشى از پوست تكيه داده است سلام كردم بهتر از سلام من جواب فرمودند روئى مشاهده كردم مانند ماه شب چهارده از طيش و سفاهت مبرانه
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 341 | العلامة المجلسي