تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
هديه‌اى براى ما از خراسان فرستاد و مدتى در خراسان ماند تا آنكه برحمت خدا و اصل گرديد و قطب راوندى از جعفر بن محمد بن قولويه استاد شيخ مفيد روايت كرده است كه چون قرامطه يعنى اسماعيليه ملاحده كعبه را خراب كردند و حجر الاسود را بكوفه آورده در مسجد كوفه نصب كرده بودند در سال سيصد و سى و هفت كه اوايل غيبت كبرى بود بود خواستند كه حجر را بكعبه برگردانند و در جاى خود نصب كنند من باميد ملاقات حضرت صاحب الامر عليه السّلام در آن سال ارادهء حج كردم زيرا كه در احاديث صحيحه وارد شده است كه حجر را كسى به غير معصوم و امام زمان نصب نميكند چنانچه قبل از بعثت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه سيلاب كعبه را خراب كرد و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را نصب كرد و در زمان حجاج كه كعبه را بر سر عبد اللّه بن زبير خراب كرد چون خواستند بسازند هر كه حجر را گذاشت لرزيد و قرار نگرفت تا آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام آن را بجاى خود گذاشت و قرار گرفت لهذا در آن سال متوجه حج شدم چون ببغداد رسيدم علت صعبى مرا عارض شد كه بر جان خود ترسيدم و نتوانستم به حج رفت پس نايب خود گردانيدم مردى از شيعه را كه او را ابن هشام ميگفتند و عريضه به خدمت حضرت نوشتم و سرش را مهر كردم و در آن عريضه سؤال كرده بودم كه مدت عمر من چند سال خواهد بود و از اين مرض عافيت خواهم يافت يا نه و ابن هشام را گفتم مقصود من آنست كه اين رقعه را بدهى بدست كسى كه حجر را بجاى خود ميگذارد و جوابش را بگيرى و ترا از براى همين كار ميفرستم ابن هشام گفت كه چون داخل مكهء مشرفه شدم مبلغى بخدمهء كعبه دادم كه در وقت گذاشتن حجر مرا حمايت كنند كه در دست توانم ديد كه كى حجر را بجاى خود ميگذارد و ازدحام مردم مانع ديدن من نشود چون خواستند كه حجر را بجاى خود بگذارند خدمه مرا در ميان گرفتند و حمايت مينمودند و من نظر ميكردم هر كه حجر را ميگذاشت حركت ميكرد و قرار نميگرفت تا آنكه جوان خوش روى خوش‌بوى خوش موى گندم‌گونى پيدا شد و حجر را از دست ايشان گرفت و بجاى خود نصب كرد درست ايستاد و حركت نكرد پس خروش از مردم برآمد و صدا بلند كردند و روانه شد و از مسجد بيرون رفت و من از عقب او بسرعت روانه شدم و مردم را ميشكافتم و از جانب راست و چپ دور ميكردم و ميدويدم و مردم گمان كردند كه ديوانه شده‌ام و چشم را از او برنمىداشتم كه مبادا از نظر من غايب شود تا آنكه از ميان مردم بيرون رفت و در نهايت آهستگى و اطمينان ميرفت و من هر چه ميدويدم به او نميرسيدم و چون به جائى رسيدم كه به غير از من و او كسى نبود ايستاد و بسوى من ملتفت شد و فرمود به من ده آنچه با خوددارى رقعه را به دستش
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 338 | العلامة المجلسي