تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
دادم نگشود و فرمود به او بگو بر تو خوفى نيست در اين علت و عافيت مىيابى و اجل محتوم تو بعد از سى سال ديگر خواهد بود چون اين حالت را مشاهده كردم و كلام معجز نظامش را شنيدم خوف عظيمى بر من مستولى شد به حدى كه حركت نتوانستم كرد چون اين خبر به اين قولويه رسيد يقين او زياده شد و در حيات بود تا سال سيصد و شصت و هفت از هجرت در آن سال اندك آزارى بهم رسانيد وصيت كرد و تهيهء كفن و حنوط و ضروريات سفر آخرت را گرفت و اهتمام تمام در اين امور ميكرد و مردم به او گفتند آزار بسيار ندارى اين قدر تعجيل و اضطراب چرا ميكنى گفت اين همان سالست كه مولاى من مرا وعده داده است پس در همان مرض بمنازل رفيعهء بهشت انتقال نمود الحقه اللّه بمواليه الاطهار فى دار القرار . و سيد على بن طاوس رضى اللّه عنه نقل كرده است كه من در سامره بودم در سحر شب سيزدهم ماه ذى القعدة الحرام سال ششصد و سى و هفت صداى حضرت را شنيدم كه از براى شيعيان زنده و مرده دعا ميكرد و از آن جمله ميفرمود كه زنده گردان يا باقى بدار ايشان را در عزت ما و پادشاهى ما و ملك ما و دولت ما و شيخ ابن بابويه روايت كرده است از احمد بن فارس كه گفت من وارد شهر همدان شدم و همه را سنى يافتم به غير يك محله كه ايشان را بنى راشد ميگفتند و همه شيعه امامى مذهب بودند از سبب تشيع ايشان سؤال كردم مرد پيرى از ايشان كه آثار صلاح و ديانت از او ظاهر بود گفت سبب تشيع ما آنست كه جد اعلاى ما كه همهء ما به او منسوبيم به حج رفته بود گفت در وقت مراجعت پياده مىآمدم چند منزل كه آمدم در باديه روزى در اول قافله خوابيدم كه چون آخر قافله برسد بيدار شوم چون بخواب رفتم بيدار نشدم تا آنكه گرمى آفتاب مرا بيدار كرد و قافله گذشته بود و جاده پيدا نبود بتوكل روانه شدم اندك راهى كه رفتم رسيدم بصحراى سبز خرم پرگل و لاله كه هرگز چنين مكانى نديده بودم چون داخل آن بستان شدم قصر عالى به نظر من آمد بجانب قصر روانه شدم چون بدر قصر رسيدم دو خادم سفيد ديدم نشسته‌اند سلام كردم جواب نيكو گفتند و گفتند بنشين كه خدا خير عظيمى نسبت به تو خواسته است كه ترا به اين موضع آورده پس يكى از آن خادمها داخل آن قصر شد و بعد از اندك زمانى بيرون آمد و گفت برخيز و داخل شو چون داخل شدم قصرى ديدم كه هرگز به آن خوبى نديده بودم خادم پيش رفت و پرده‌اى بر در خانه آويخته بود پرده را برداشت و گفت داخل شو چون داخل گرديدم جوانى را ديدم كه در ميان خانه نشسته است و شمشير درازى محاذى سر او از سقف آويخته است كه نزديكست كه سر شمشير مماس سر او شود آن جوان مانند ماهى بود كه در تاريكى درخشان باشد پس سلام كردم با نهايت ملاطفت و
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 339 | العلامة المجلسي