تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
محمد است و پدر حسن و حسين است كه دخترزادهء محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم‌اند غانم گفت من گفتم همين است آنكه من ميخواستم و طلب ميكردم پس رفتم به خانه داود والى بلخ و گفتم اى امير يافتم آنچه طلب ميكردم و انا اشهد ان لا إله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه پس والى نيكى و احسان به من بسيار نمود و حسن گفت كه تفقد احوال او بكن و از او باخبر باش پس من رفتم بخانهء او و با او انس گرفتم و مسائلى را كه به آن محتاج بودم موافق مذهب شيعه از نماز و روزه و ساير فرايض از او اخذ كردم و من بحسين گفتم ما در كتب خوانده‌ايم كه محمد خاتم پيغمبرانست و پيغمبرى بعد از او نيست و امر امامت بعد از او با وصى و وارث و خليفهء اوست و پيوسته امر خلافت خدا جارى است در اعقاب و اولاد ايشان تا منقضى شود دنيا پس كيست وصى وصى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت امام حسن و بعد از او امام حسين دو پسر محمد و همه را شمرد تا حضرت صاحب الامر ( ع ) و بيان كرد آنچه حادث شد از غايب شدن آن حضرت پس همت من مقصور شد بر آنكه طلب ناحيه مقدسهء آن حضرت بكنم شايد به خدمت او توانم رسيد راوى گفت پس غانم آمد بقم و با اصحاب ما صحبت داشت در سال دويست و شصت و چهار و با اصحاب ما رفت بسوى بغداد و با او رفيقى بود از اهل سند كه با او رفيق شده بود در تحقيق مذهب حق غانم گفت خوشم نيامد از بعضى از اخلاق آن رفيق از او جدا شدم و از بغداد بيرون رفتم تا داخل سامره شدم و رفتم به مسجد بنى عباس تا وارد قريه عباسيه شدم و نماز كردم و متفكر بودم در امرى كه در طلب آن سعى مىكنم ناگاه مردى بنزد من آمد و گفت تو فلانى و مرا بنامى خواند كه در هند داشتم و كسى بر آن مطلع نبود گفتم بلى گفت اجابت كن مولاى خود را كه ترا ميطلبد من با او روانه شدم و مرا از راههاى غير مأنوس برد تا داخل خانه و بستانى شدم ديدم مولاى من نشسته است و بلغت هندى گفت خوش آمدى اى فلان چه حال دارى و چگونه گذاشتى فلان و فلان را تا آن كه مجموع آن چهل نفر كه رفيقان من بودند نام برد و احوال هر يك را پرسيد و آنچه بر من گذشته بود همه را خبر داد و جميع اين سخنان را بكلام هندى ميفرمود و گفت ميخواهى به حج به روى با اهل قم گفتم بلى اى سيد من فرمود در اين سال مرو با ايشان برگرد و در سال آينده برو پس به سوى من انداخت صرهء زردى كه نزد او گذاشته بود و فرمود اين را خرجى خود كن و در بغداد به خانه فلان شخص برو و او را بر هيچ امر مطلع مگردان . راوى گفت بعد از آن غانم برگشت و به حج نرفت بعد از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند كه حاجيان در آن سال از عقبه برگشتند و معلوم شد كه حضرت او را براى اين منع فرمودند از رفتن بسوى حج در اين سال پس بجانب خراسان رفت و سال ديگر به حج رفت و بخراسان برگشت و