پس گفت كه آب بر آن صحرا رها كنند چون آب بحاير رسيد از چهار طرف بلند نشد و داخل حاير نشد و بعضى گفتهاند سبب تسميهء حاير اين است پس جمعى را مقرر كرد كه سر راهها را نگاه دارند و هر كه به زيارت رود او را بكشند و خانهاش را غارت كنند و باز مردم ترك زيارت نكردند و با اين مخاوف به زيارت ميرفتند و اين به غير از اين نيست كه حقتعالى خواسته است كه قدر ايشان را عظيم گرداند و رفعت درجه ايشان را ظاهر سازد قطع نظر از معجزات كه در مشاهد مطهرهء ايشان ظاهر ميگردد در اكثر سنوات خصوصا نزد ضريح سيد الشهداء از كور روشن شدن و از بلاهاى مزمن شفا يافتن كه مخالف و مؤالف همه اقرار بآنها دارند و فقير در بحار الانوار و حيات القلوب و جلاء العيون بعضى از آنها را ذكر كردهام و بطريق معتبرهء بسيار منقول است كه قتاده بصرى كه از مفسرين مشهور عامه است به خدمت حضرت امام محمد باقر عليه السّلام آمد حضرت فرمود كه توئى فقيه اهل بصره گفت بلى حضرت فرمود واى بر تو اى قتاده حقتعالى خلقى آفريده است كه ايشان را حجتهاى خود گردانيده است بر خلق خود پس ايشان ميخهاى زميناند و خازنان علم الهىاند برگزيد ايشان را پيش از آنكه خلايق را بيافريند نورى چند بودند از جانب راست عرش او پس قتاده مدتى ساكت ماند كه ياراى سخن گفتن نداشت پس گفت به خدا سوگند كه در پيش خلفاء و فقهاء و ابن عباس و پادشاهان نشستهام و دل من نزد ايشان مضطرب نشد چنانچه نزد تو مضطرب شده است حضرت فرمود ميدانى در كجائى در پيش خانه آبادهء نشستهاى كه حقتعالى در شأن ايشان فرموده است
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ
تا آخر آيه يعنى مشكاة نور الهى كه خدا نور خود را به آن مثل زده است در خانهاى چند افروخته شده كه خدا رخصت داده و مقرر فرموده كه پيوسته رفيع و بلند آوازه باشند و مذكور شود در آنها نام خدا و تسبيح و تنزيه كنند خدا را در آن خانهها در بامداد و پسين مردانى چند كه غافل نميگرداند ايشان را تجارتى و نه فروختى از ياد خدا و از برپا داشتن نماز و دادن زكات پس حضرت فرمود كه تو اكنون نزد آن خانهها نشستهاى و
مائيم آن خانهء آباده قتاده گفت راست گفتى و اللّه خدا مرا فداى تو گرداند به خدا سوگند كه آن خانهها سنگ و گل نيست بلكه خانه آباده نبوت و امامت و علم و حكمت است و ايضا در روايت معتبره ديگر وارد شده است كه در سالى كه هشام بن عبد الملك به حج رفته بود در مسجد الحرام ديد كه مردم نزد حضرت امام محمد باقر عليه السّلام هجوم آوردهاند و از امور دين خود سؤال ميكنند عكرمه شاگرد ابن عباس از هشام پرسيد كه كيست آن كه نور علم از جبين او ساطع است ميروم كه او را خجل كنم چون به نزديك حضرت آمد و ايستاد لرزه بر اندام او افتاد و