ترس و هراس پيش مىرفتند و تمام سختىها و فشارها و زخم و جراحتها ، حتى قطع اعضاى بدنشان را فراموش مىكردند .
چنانچه خود شاه اسماعيل ، در هنگام حمله به توپخانه دشمن و نابود كردن آنها ، نيزه به دست و پاى چپش خورد بود و خونريزى مىكرد . وقتى كه به نيروهاى تازه نفس سپاه خود رسيد به جناب « ديو سلطان روملو » كه فرماندهى آن بخش را بر عهده داشت گفت ، امروز همه بايد در راه حضرت على ( ع ) و خاندانش جان فدا كنيم و . . . .
ديو سلطان گفت ، اى پادشاه شيعيان ، تو مجروح شدهاى ، اجازه بده زخم هايت را ببنديم ، شاه گفت : اين زخم ها چندان اهميت ندارد مقدارى از دست و پاى چپ من زخمى شده است ولى با اصرار آنها اجازه داد زخمها را ببندند و هنگامى كه جراح مشغول مرحم نهادن و بستن آنها بود شاه مىگفت عجله كن ، زيرا حالا دشمن حمله خواهد كرد و من بايد به ميدان برگردم و مشغول نبرد شوم .
تاريخ و شجره سادات چالدران ( قراعينى ) ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: حميد فتاحى
ص١٣٤