رسيد ، شاه اسماعيل گفت جناب شيخ ، من ضمن احترام خاصى كه براى شما قائل هستم و در احكام دينى از تمام سخنان شما اطاعت مىكنم ولى اين درخواست شما را نمىتوانم بپذيرم ، زيرا خوددارى من از رفتن به ميدان جنگ ، بى غيرتى است و من در مقابل اين حرفم ، از شما پوزش مىخواهم چون قصد جسارت ندارم و مىدانم فرمايشات شما از روى دلسوزى است ولى من نمى توانم خود را قانع كنم كه مردان دلير اين مملكت ، در راه حضرت على و اولادش ( عليهم السلام ) و براى صيانت و نگهدارى خاك پاك سرزمين شيعيان جان بسپارند و من زنده بمانم ، با اينكه مىدانم براى بى غيرتى عذر و بهانه هاى زيادى مىتوان پيدا كرد كه يكى از آنها اين است ، مرد بى غيرت ، با خود مىگويد كه جان تو از ديگران با ارزش تر است . كشته شدن آنها مهم نيست ولى تو نبايد كشته شوى .
جانّثاران راه حق
شاه گفت : آيا جان من بيشتر از جان حضرت على ( ع ) ارزش دارد ، آنگاه كه در جنگ احد بدن مباركش از ضربات شمشيرها و نيزهها پاره پاره شده بود ؟ !
آيا حضرت على بن ابيطالب ( ع ) داماد پيامبر اسلام ( ص ) مگر نمىتوانست بگويد چون جان من بيشتر از جان مسلمانان ارزش دارد ، پس نبايد در جنگ شركت كنم بلكه بايد زنده بمانم ؟ !
پس چرا نفرمود ، و چرا چنين كارى را نكرد و بلكه يك تنه در