[ سند دوم ]
. . . فرمودند ، جواب دادم :
اولًا جناب امام را كه اين قدر تعريف و تمجيد كرديد ، من عكس آن را در اينجا ديدم .
هرگاه لازم بود ، احترامى درباره ايشان بهعمل بيايد ، بايستى در طهران از طرف اولياى دولت عليّه ايران به شمسالدين بيك ، سفير كبير عثمانى اظهارى بشود و او تلگراف كند و توصيه نمايد ؛ والّا من نمىتوانم هر كس وارد حجاز شد و توقعى داشته باشد ، اظهارات او را قبول كنم .
وانگهى من چطور مىتوانم به كسى احترام كنم كه در صدد توهين و تحقير مأمور دولت خودش مىباشد و بخواهد در مكّه فساد برپا نمايد ، و عذر خواستم .
ثانيا مىگويد شما خودتان در ايران خدمت كردهايد و قدر شما را ندانستهاند و به اين سبب روگردان شدهايد . آيا شما در ايران مأموريتى داشتهايد كه از وجود شما به دولت ايران فايده و خدمتى حاصل شود و دولت قدر شما را نداند ؟
گفته بود : من قاضى كُلّ عساكر ايران مىباشم [ كه ] در دعواى شيخ عبيدالله كُرد اگر من نبودم ، ايران به باد رفته بود .
جواب شريف اين شده بود كه اگر شما اينقدر شأن داريد ، چرا آبروى خود را ريخته ، از مردم احسان و انعام مىطلبيد ؟ !
از نزد شريف مأيوساً مراجعت كرده بود .
بعد حضرت شريف به چاكر فرمود : خوب جواب دادهام يا نه ؟
خيلى تشكر كردم .
بعد به چاكر فرمود : جاى تأسف است كه دولت عليّه ايران به اينگونه اشخاص كه از وجودشان جز مضّرت و فساد حاصلى براى دولت و ملّت نيست ، اينقدر پر و بال مىدهد . شصت سال قبل ، دولت عثمانى هم به همين بلا گرفتار بود ، ولى زود خبردار شده ، چاره آنها را كرد و حالا يك نفر از اين قبيل اشخاص كه بخواهد به لباس علم در
حج گزارى ايرانيان به روايت اسناد عثمانى و قاجارى ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: اسرا دوغان
ص٤٣٩