مشرّف شده بودم و معتمدالسلطان حاجى ميرزا موسىخان ، وكالت قونسولگرى را در عهده داشت . همين كه از ورود جناب امام جمعه خبردار مىشود ، با وجود ضيق وقت ، به قدرى كه ممكن بوده ، رسم احترام را به عمل مياورد ، ولى ايشان به محض ورود ، آدم فرستاده حاجى ميرزا موسىخان را مىطلبند و عوض اظهار محبت و احوالپرسى از مأمور دولت ، بناى پرخاش كردن و توپ « 1 » و طَشَر زدن را مىگذارند كه شما ابداً نبايد مداخله به امور حجاج نماييد ، من خودم از طرف دولت وكالت دارم كه رسيدگى نمايم و از جدّه حركت نخواهم كرد تا كشتىهاى ديگر هم كه حامل حجّاج است ، وارد شوند و بدون دادن وجه تذكره ، عازم گردند .
حملهدارها و سايرين هم كه اين وضع را مىبينند ، دور و بَرِ ايشان جمع شده ، بناى تملق و كاسهليسى را مىگذارند و باطناً دستورالعمل هم مىدهد كه اگر مأمورين قونسولگرى امضاى تذكره از آنها خواستند ، نسبت به آنها بىاحترامى نمايند .
در اين بين ، حكومت محليه خبردار شده ، به كارپردازخانه اطلاع مىدهد كه هرگاه اين شخص ، خيال فسادى دارد ، ما جلوگيرى خواهيم كرد و هر كس را كه مصدر شرارت شود ، حبس و تنبيه مىنمائيم .
حاجى ميرزا موسىخان همينكه مىبيند اگر از طرف حكومت ، نسبت به جناب امام جمعه بىاحترامى بشود ، بدنما خواهد شد ، حكومت را خاطرجمعى داده و از ترس اينكه مبادا مفسدهاى از وجود اين شخص برپا شود ، باملايمت و نصيحت ، آنها را از اين خيال منصرف مىكند .
جناب امام جمعه نيز به قدرى كه مىتوانست ، از بدگوئى خوددارى نكرده و در جدّه دو روز نشست تا تمام مردم وارد شدند و آنها را با پول و انعام به طرف خود « 2 » . . . .
29
GHI 1315 - K 32 - P 15 - 6
هامش
( 1 ) . در متن سند « توب » ديده مىشود .
( 2 ) . ظاهراً صفحه بعد ( 32 ) ادامه اين متن باشد .