گفتم : به بنده نرسيده .
راست هم مىگفت ؛ كاغذ سفارشى از سويس به بنده نوشته بودند [ كه ] بعد از معاودت از مكه ، روز چهارم محرم 1314 به فدوى رسيد . آن وقت ايشان به مدينه رفته بودند .
به هر حال [ . . . ] نمودهاند كه اين فقره باعث تغيير ايشان شد و [ . . . ] خودنمايى نمايد .
بعد از معاودت از عرفات ، رفت در خانه محمدعلى ميرزا مطوّفباشى منزل نمود . به جهت اينكه محمدعلى ميرزا خيلى حرامزاده است و امسال بنده چندان رخنه [ . . . ] با او همدست شده ، چه قدرها كارشكنىها از بنده نمودند و چهقدر خسارتها زدند كه انشاءالله تفاصيل را حضوراً عرض خواهد كرد .
تا اينكه مسيحالملك از راه ينبوع عزيمت مدينه منوّره نمود . فدوى هم قبل از وقت ، امر از والى و شريف گرفته ، حاجى علىاكبر قواص را به ينبوع فرستاده بود كه به قرار همه ساله از شتردارهائى كه حجّاج را مىبرند ، به اطلاع حكومت و وكيل شريف ، كفيل و رهن بگيرند .
حاجى علىاكبر خواسته بود از شاهير نامِ جمّال كه ايرانىها [ را ] مىبرده ، كفيل و رهن بگيرد ، محض اينكه شاهير به او وعده كرده بود كه يك نفر شتر به او بىكرايه بدهد ، مانع از كفيل گرفتن شده و چوب به سر مأمور كارپردازخانه كشيده و وعده كرده كه فدوى را از اين شغل معزول نمايد .
كمترين نمىدانم كه اين شخص عزيزالوجود چه كاره بوده و چه مأموريت درينجا داشته ؟ هرگاه مأموريتى داشت ، چرا حكم آن را ابراز نكرد تا اطاعت شود ؟ والّا خودسر اين همه وجنكرى به خرج دادن از شخص باتربيت خيلى بعيد است .
حالا از قرار مذكور يك نفر حاجى مهدى نام ايرانى را در راه مدينه ، در حمل همين شاهير كه خود مسيحالملك كفيل او شدهاند ، كشته و مالش را برده ، لازم است كه مسيحالملك او را زنده نمايند ، يا اينكه از عهده خون و مال آن برآيند .
جناب امير الأمراء العظام عسكرخان ضرغام السلطنه و خير الحاج حاجى عبدالرحيم
حج گزارى ايرانيان به روايت اسناد عثمانى و قاجارى ( فارسى ) — صفحة 430
مساهمون: اسرا دوغان
ص٤٣٠