مىريختم كه ناگهان صداى غرّش بلند و عجيبى به گوشم رسيد . كمى ترسيدم و باز به توسل پرداختم ، ولى باز هم آن صدا را شنيدم . ترس عجيبى در دلم سايه انداخته بود و گويى فقط من اين صدا را مىشنيدم .
بىاختيار بلند شدم و به طرف خانه رفتم . حتى سحرى هم نتوانستم بخورم .
نماز صبح را خواندم ، ولى هر كار كردم كه چند لحظهاى بخوابم ، خواب به چشمم راه نمىيافت . پس از مدتى ، لحظهاى چشمانم روى هم رفت و در عالم رؤيا نامهاى كه دو سطر بيشتر نداشت ، به من دادند كه مضمون آن اين گونه بود : ما براى ميرزا مهدى شفاعت كرديم و خدا او را شفا خواهد داد . با ترس از خواب پريدم . بدنم مىلرزيد . خدمت مرحوم شيرازى رسيدم و جريان را تعريف كردم . او نيز منقلب شد و گريه كرد . پس از آن ، ديگر اثرى از ناراحتى در كبد او ديده نشد و تا هنگام فوت ، هيچ ناراحتى خاصى پيدا نكرد » . « 1 » « تيرماه سال 68 بود كه در بيمارستان فيروز آبادى به علت عارضه چشم بسترى بودم . يك شب كه در اثر مصرف داروهاى مختلف خوابم نمىبرد ، به من قرص خوابآور دادند ، ولى نخوردم و گفتم ذكر گفتن از قرص
هامش
( 1 ) . مرحوم آيت اللَّه سيد محمد كاظم قزوينى ، چهره درخشان قمر بنىهاشم ، ص 481