خواب بهتر است . نيمههاى شب با چشمانى اشكآلود دست توسل به سوى علمدار باوفاى امام حسين عليه السلام دراز كردم و ذكر مخصوص « يا كاشِفَ الْكَربِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ اكْشِفْ كَرْبِى بِحَقِّ اخِيكَ الْحُسينِ » را چند مرتبه گفتم و خوابم برد .
نزديك اذان صبح در خواب ديدم حضرت آيتاللَّه سيد صدر الدين صدر رحمه الله ( م 1373 ه . ق ) به همراه فرزندشان ، آيتاللَّه سيد رضا صدر به عيادتم آمدهاند .
ايشان به آقا سيد رضا فرمود : مقدارى پول و يك كتاب به من بدهند . من گفتم به پول احتياجى ندارم . او با اصرار پول و كتاب را داد و بعد فرمود هديه ايشان را بياور . آقا سيد رضا هم يك قطعه طلا به من داد كه روى آن كلمه اللَّه حك شده بود . از خود پرسيدم كه اينها را براى چه به من مىدهند من كه اظهار نياز نكرده بودم ؟ !
او فرمود : اينها حق توست ؛ زيرا تو نام جد ما را بردى . بيدار شدم . صبح دكتر مصطفى بهشتى ، پزشك معالجم براى معاينه آمد . [ پيش از اين ] نظر همه دكترها اين بود كه بينايى من ديگر برنمىگردد و خونريزى داخلى ، سبب نابينايى من شده است . دكتر بهشتى سرگرم معاينه شد ؛ ولى پس از مدتى با دقت بيشترى معاينه كرد و با تعجب گفت : چه كردهاى ؟ اثرى از خونريزى نيست ! از روى تعارف گفتم : پيش دكتر بهشتى آمدم !
ساقى تشنه ( نگاهى به زندگى حضرت ابوالفضل ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: ابو الفضل هادى منش
ص٩٤