گذشت . در كتاب العباس عليه السلام مرحوم مُقرّم خوانده بودم :
اگر كسى حاجتى داشته باشد و متوسل به حضرت امّ البنين عليها السلام ، مادر قمر بنىهاشم عليه السلام شود و روز شنبه را هم به نيت ايشان روزه بگيرد ، حاجتش برآورده خواهد شد .
در همان لحظه توسلى پيدا كردم و نذرى هم نموده و به حضرت امّ البنين عليها السلام عرض كردم : خانم ، من هر سال در چنين شبى براى مردم از فرزند برومند تو مىگفتم و اشك مىريختم ، ولى امسال در بستر بيمارى افتادهام و از سخن گفتن منعِ پزشكى شدهام ، خودت عنايتى كن !
نماز مغرب و عشا را خواندم و بىاختيار به سمت مسجد ، به راه افتادم . مردم كه از وضعيت جسمى من آگاهى داشتند ، به محض اينكه مرا ديدند ، گريه كردند .
من هم از اينكه نمىتوانستم صحبت كنم ، متأثر شدم ، ولى پس از آنكه وارد مسجد شدم ، بىاراده به سمت منبر حركت كردم و از پلههاى آن بالا رفته و بر منبر نشستم .
خودم هم نمىدانستم براى چه بالاى منبر مىروم و چه مىخواهم بگويم . بسم اللَّه را گفتم و بدون هيچ گونه آمادگى قبلى ، يك ساعت و نيم با صداى بلند صحبت كردم و بدون اينكه به بيمارىام توجه كنم ، فقط كَرم و احسان حضرت اباالفضل عليه السلام را مجسّم كردم و براى مردم سخنرانى نمودم .
پس از سخنرانى ، تازه متوجه كسالتم شدم و ديدم كه
ساقى تشنه ( نگاهى به زندگى حضرت ابوالفضل ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: ابو الفضل هادى منش
ص٩١