بگو : « يا ابَا الْغَوْثِ ادْرِكْنِى » ؛ « اى فريادرس كمكم كن ! « 1 » « بيمارىام قابل معالجه نبود . همه پزشكانى كه مرا معالجه كردند ، از بهبودى من نااميد بودند . ديگر نبايد حرف مىزدم ؛ چون بيمارىام را تشديد مىكرد . سرطان حنجره هيچ علاجى نداشت و من فقط بايد با پرهيز از سخن گفتن ، با اين درد كنار مىآمدم ، ولى خيلى برايم سخت بود . چون من يكى از سخنرانان شهر بودم و از دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم مىگفتم و در شبهاى محرم و ماه رمضان از حنجرهام براى اهل بيت عليهم السلام كار مىكشيدم ، اينكه ديگر نبايد به سبب بيمارىام سخنرانى كنم ، بيشتر ناراحتم مىكرد .
نااميدانه از تهران به شهر خود برگشتم . در راه چيزى به سنگينىِ بغض ، گلويم را فشار مىداد . من از خدمتگزارى به اهل بيت عليهم السلام و سخنرانى براى آنان محروم شده بودم . روزها به سختى در كنج خانه مىگذشت . محرم نزديك مىشد و ناراحتى من از وضع جسمانىام بيشتر . مردمى كه از اطراف براى شركت در مجلس سخنرانى من و گفتن مصيبتهاى اهل بيت عليهم السلام شركت مىكردند ، امسال جاى مرا خالى خواهند ديد .
روزى در بستر افتاده بودم كه مطلب مهمى از ذهنم
هامش
( 1 ) . ابو القربة ، ص 181 ( با تلخيص )