خواهران ديگرى كه در طول تاريخ اسلام عزيزان و برادران خود را در راه اعتلا و سربلندى اسلام از دست مىدهند داد كه چگونه با ستمگران مغرور و خودسرى كه با كشتن مردان بزرگوار اسلام خود را پيروز به حساب مىآورند روبهرو شوند و منطقشان را درهم بكوبند .
بارى همين چند جملهء كوتاه بهاندازهاى كوبنده و دندانشكن بود كه مورّخان مىنويسند پسرزياد چنان خشمگين شد كه درصدد قتل زينب برآمد و عمروبن حريث يكى از سركردگان لشكرش كه در آنجاحاضر بود و در چهرهء پسرزياد اين فكر را خواند براى آرام ساختن و جلوگيرى او از چنين كارى گفت : اى امير ! او زنى بيش نيست و زنانرا به گفتارشان مؤاخذه نكنند .
بدين ترتيب بهانهاى براى صرفنظر كردن پسر زياد از اين فكر به او ياد داد ، اماابن زياد بازهم براى خالى كردن عقدهء حقارت خود و خاموش كردن زبان گوياى دختر اميرمؤمنان عليه السلام ساكت نشد و اينبار ، ديگر از خدا و دين سخن به ميان نياورد و حربهء عوامفريبى و قلب حقايق را كنار گذارد و انگيزهء واقعى خود را از اين جنايت هولناك به زبان آورد و گفت : دلم از كشته شدن برادر و نافرمانان خاندانت شفا يافت ( خنك شد ) زينب هم فرمود :
« لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلي ، وَ قَطَعْتَ فَرْعي ، وَ اجْتَثَثْتَ اصْلي ، فَانْ يَشْفِكَ هذا فَقَدْ اشْتَفَيتَ »
[ تو كه سرور مرا كشتى و خاندان مرا برانداختى و ريشهء مرا بركندى ، اگر شفاى دل تو در اين است كه شفايافتى . ]
زينب عقيله بنى هاشم ( س ) ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: السيد هاشم الرسولي المحلاتي
ص٨٣