پسر زياد كه دوباره با منطق كوبندهء ديگرى روبهرو شد و اينجا نيز تيرش به سنگ خورد با تندى و خشم گفت : نه ، خدا او را كشت !
و امام عليه السلام در پاسخش اين آيه را قرائت فرمود و پاسخش را از زبان قرآن داد تا راه سخن را بر او ببندد :
( اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها ) !
[ خدا جانها را در وقت فرا رسيدن مرگشان مىگيرد ! ]
يعنى هنگام مرگ برادر من نرسيده بود كه خدا جانش را بگيرد ، بلكه اين لشكريان تو بودند كه او را به قتل رساندند .
پسر زياد كه با شنيدن اين آيهء قرآنى و پاسخ دندانشكن آنحضرت ديگر مجال سخن از دستش گرفتهشده بود و راهى براى عوامفريبى او نمانده بود دست و پاى خود را گم كرد و سخت خشمگين شد و با پرخاش به آن حضرت گفت : تو اين جرأت را دارى كه پاسخ مرا بدهى ، و هنوز اين دل را دارى كه گفتار مرا ردّ كنى ؟ ! و بهدنبال آن دستور قتل امام عليه السلام را صادر كرد و گفت : او را ببريد و گردنش را بزنيد !
جلوگيرى زينب از قتل امام عليه السلام
زينب عليها السلام كه چنان ديد از جا برخاست و دستهاى خود راحلقهوار بهگردن امام سجاد عليه السلام انداخت و گفت :
« ياابنَ زِيادٍ ! حَسْبُكَ مِنْ دِمائِنا . . . وَاللَّهِ لاافارِقُهُ فَانْ قَتَلْتَهُ فَاقْتُلْني مَعَهُ »
[ اى پسر زياد ! اين اندازه خون كه از ما ريختهاى تو را