گفتند :
« نَحْنُ اسارى آلِ مُحَمّد » !
[ ما اسيران از خاندان پيغمبريم ! ]
آن زن كه چنان ديد از بام خانه بهزير آمد و مقدارى جامه و لباس تهيه كرد و بهنزد آنها آورد و به ايشان داد و آنها بهوسيلهء آن جامهها خود را پوشاندند « 1 » .
هچنين مىنويسند مردم كوفه از روى ترحم و دلسوزى نان و خرما بهدست كودكانى كه در ميان اسيران بودند مىدادند ، و امكلثوم آنها را مىگرفت و بر زمين مىافكند و فرياد مىزد : اى اهل كوفه ! صدقه بر ما حرام است ! « 2 »
مردم ، با اين گفت وگوها بتدريج دانستند كه اينها خاندان امامحسين عليه السلام هستند و سرهاى بر نيزه هم سر آنحضرت و جوانان و ياران اوست .
هياهو در شهر پيچيد و مردم گريهكنان و بسرعت ، خود را به مسيرى كه آنان را به سوى دارالاماره مىبردند رساندند و مشغول تماشا شدند و آن مناظر رقّت بار و باور نكردنى را از نزديك ديدند .
يكى از شاعران پارسى زبان آنمنظره را بهنظم در آورده ، و از زبان زينب چنين مىسرايد :
ديد چه زينب بهكوفه غارت دين است * شور قيامت چه روز بازپسين است
شهر پرآشوب و مرد و زن بهتماشا * برسرنى شاهباز ، صدرنشين است
هامش
( 1 ) - لهوف ، ص 85
( 2 ) - نفس المهموم ، ص 213