تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
مبيناد كحل « 1 » سعادت به چشم * كه در چشم دل ميل غفلت كشد خلاصش ز دام مشقت مباد * كه از بهر دنيا مشقت كشد هرآن‌كس كه زد سايبان رضا * عجب گر ز خورشيد منت كشد بياساى اگر بهره‌مندى ز عقل * كه دانا نه بيهوده زحمت كشد كسى يافت عزت كه بگسست اميد * رجا پيشه ناچار ذلت كشد خوشا شيرمردى كه پاى وقار * « شرف » وش به دامان عزلت كشد
*
قد برافراخته‌اى چهره برافروخته‌اى * كار خود ساخته‌اى خرمن ما سوخته‌اى تا نيابد خبر حسن تو غير از غيرت * همه را ديده فروبسته و لب دوخته‌اى
*
گر جام طرب به مسند جم زده‌ايم * جز باده به دست نيست تا دم زده‌ايم پيدا شده عالمى و پنهان گشته * تا چشم گشوده‌ايم برهم زده‌ايم
*
گه شانه زن طرهء ليلى باشى * گه در سر مجنون همه سودا باشى گه آيينهء جمال يوسف گردى * گه آتش خرمن زليخا باشى
*
صوفى مباش منكر رندان مىپرست * كاندر پياله پرتوى از روى يار هست رند است و جرعهء مى از اسباب دنيوى * وانهم بيفكند ز كف آنگه كه گشت مست شيخ است و صد هزار تعلق ز نيك و بد * پيوسته خلق را پى بدنامى و شكست وين طرفه‌تر كه مردم كوته‌نظر كنند * آن را خطاب عاصى و اين را خداپرست در آرزوى اينكه ببوسند دست دوست * بسيار سر فدا شده كس را نداد دست نگشاد در به روى « شرف » پير ميكده * تا از ديار كَون و مكان رخت برنبست
*
سواره بر سرِ ره ، جلوه‌اى نمودى و رفتى * هزار تير بلا بر رُخَم گشودى و رفتى سواره دوش به ميدان چو مست ناز گذشتى * به يك كرشمه دل عالمى ربودى و رفتى
هامش
( 1 ) . سرمه ، سرمه كشيدن چشم
تذكره شعراى يزد — صفحة 21 | عباس فتوحى يزدى