تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 919

مساهمون:

ص٩١٩

442 [ طفيل مستى عشقند آدمى و پرى ]

1 طفيل مستى عشقند آدمى و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
2 مىِ صبوح و شكرخواب صبحدم تا چند ؟ * به عذر نيم‌شبى كوش و گريهء سحرى
3 چو مستعد نظر نيستى وصال مجوى * كه جام جم نكند سود ، وقت بىبصرى
4 بيا و سلطنت از ما بخر به مايهء حسن * و زين معامله غافل مشو كه حيف خورى
5 دعاى گوشه‌نشينان بلا بگرداند * چرا به گوشهء چشمى به ما نمىنگرى
6 طريق عشق طريقى عجب خطرناك است * نعوذ باللّه اگر ره به مقصدى نبرى
7 ز هجر و وصل تو در حيرتم چه چاره كنم ؟ * نه در برابر چشمى ، نه غايب از نظرى
8 هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت * كه هر صباح و مسا شمع مجلس دگرى
9 چو هر خبر كه شنيدم رهى به حيرت داشت * ازين سپس من و مستى و وضع بىخبرى
10 بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش * كه بنده را نخرد كس به عيب بىهنرى
11 به بوى زلف و رخت مىروند و مىآيند * صبا به غاليه‌سايى و گل به جلوه‌گرى
12 ز من به حضرت « آصف » كه مىبرد پيغام * كه ياد گير دو مصرع ز من به نظم درى
13 بيا كه وضع جهان را چنان كه مىبينم * گر امتحان بكنى ، مى خورى و غم نخورى
14 كلاه سروريت كج مباد بر سر حسن * كه زيب وقت و سزاوار ملك و تاج سرى
15 به يُمنِ همت « حافظ » اميد هست كه باز * ارى اسامِرُ ليلاىَ ليلةُ القَمَرى