419 [ از من جدا مشو كه توام نور ديدهيى ]
1 از من جدا مشو كه توام نور ديدهيى * آرام جان و مونس قلب رميدهاى
2 از دامن تو دست ندارند عاشقان * پيراهن صبورى ايشان دريدهيى
3 از چشم زخم خلق مبادت گزند از آنك * در دلبرى به غايت خوبى رسيدهيى
4 منعم مكن ز عشق وى اى مفتى زمان * معذور دارمت كه تو او را نديدهيى
5 آن سرزنش كه كرد ترا دوست « حافظا » * بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهيى