388 [ ز در درآى و شبستان ما منوّر كن ]
1 ز در درآى و شبستان ما منوّر كن * هواى مجلس روحانيان معطّر كن
2 به چشم و ابروى جانان سپردهام دل و جان * بيا بيا و تماشاى طاق و منظر كن
3 بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس * به تحفه بر سوى فردوس و عودِ مجمر كن
4 حجابِ ديدهء ادراك شد شعاع جمال * بيا و خرگه خورشيد را منوّر كن
5 طمع به قند وصال تو حد ما نبود * حوالتم به لب لعل همچو شكّر كن
6 اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز * پيالهاى بدهش گو دماغ را تر كن
7 چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند * كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
8 ستارهء شب هجران نمىفشاند نور * به بام قصر برآى و چراغ مه بر كن
9 فضول نفس حكايت بسى كند ، ساقى * تو كار خود مده از دست و مى به ساغر كن
10 ازين مُزَوّجه و خرقه نيك در تنگم * به يك كرشمهء صوفىكُشم ، قلندر كن
11 پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان * ز كارها كه كنى شعر « حافظ » از بر كن