294 [ هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك ]
1 هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك * گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك
2 مرا اميد وصال تو زنده مىدارد * و گر نه هر دَمَم از هجر تست بيم هلاك
3 نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت * زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك
4 رود بخواب دو چشم از خيال تو هيهات * بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك
5 اگر تو زخم زنى به كه ديگرى مرهم * و گر تو زهر دهى به كه ديگران ترياك
6 بِضربِ سِيفِك قتلى حياتُنا ابدا * لانَّ روحى قَد طابَ انْ يَكونَ فداك
7 عنان مپيچ كه گر مىزنى به شمشيرم * سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك
8 ترا چنان كه تويى هر نظر كجا بيند * به قدر بينش خود هر كسى كند ادراك
9 به چشم خلق ، عزيز آن زمان شود « حافظ » * كه بر در تو نهد روى مسكنت بر خاك