تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات حافظ ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧

266 [ دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس ]

1 دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان زو شده‌ام بىسروسامان كه مپرس
2 كس به امّيدِ وفا ترك دل و دين مكناد * كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس
3 به يكى جرعه كه آزار كسش در پى نيست * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس
4 زاهد از ما به سلامت بگذر ، كاين مى لعل * دل و دين مىبرد از دست ، بدانسان كه مپرس
5 گوشه گيرى و سلامت هوسم بود ، ولى * شيوه‌اى مىكند آن نرگس فتان كه مپرس
6 گفتگوهاست درين راه كه جان بگدازد * هر كسى عربدهء اين كه مبين آنكه مپرس
7 گفتم از گوى فلك صورت حالى پرسم * گفت : آن مىكشم اندر خَمِ چوگان كه مپرس
8 گفتمش زلف به قصد كه شكستى ؟ گفتا : * « حافظ » اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس