7 [ صوفى بيا كه آينه صافيست جام را ]
1 صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مىِ لعلفام را
2 عنقا شكار كس نشود ، دام بازچين * كآنجا هميشه باد به دست است دام را
3 راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست صوفى عالىمقام را
4 در عيشِ نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت ، روضهء دارالسلام را
5 در بزمِ دُور ، يكدو قدح دركش و برو * يعنى طمع مدار ، وصال دوام را
6 اى دل شباب رفت و نچيدى گلى ز عيش * پيرانهسر بكن هنرى ، ننگ و نام را
7 ما را بر آستان تو بس حق خدمت است * اى خواجه بازبين به ترحّم غلام را
8 « حافظ » مريد جام مى است اى صبا برو * وز بنده بندگى برسان « شيخِ جام » را