132 [ دل از من برد و روى از من نهان كرد ]
1 دل از من برد و روى از من نهان كرد * خدا را با كه اين بازى توان كرد ؟
2 شب تنهاييم در قصد جان بود * خيالش لطفهاى بيكران بود
3 چرا چون لاله ، خونيندل نباشم * كه با من نرگس او سر ، گران كرد
4 كرا گويم كه با اين درد جانسوز * طبيبم ، قصد جان ناتوان كرد
5 بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من * صراحى گريه و بربط فغان كرد
6 صبا گر چاره دارى وقت وقت است * كه درد اشتياقم قصد جان كرد
7 ميان مهربانان كى توان گفت ؟ * كه يار من چنين گفت و چنان كرد
8 عدو با جان « حافظ » آن نكردى * كه تير چشم آن ابرو كمان كرد