39 [ بىمهر رخت روز مرا نور نماندست ]
1 بىمهر رخت روز مرا نور نماندست * وز عمر ، مرا جز شبِ ديجور نماندست
2 هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
3 مىرفت خيال تو ز چشم من و مىگفت * هيهات ازين گوشه كه معمور نماندست
4 وصل تو اجل را ز سرم دور همىداشت * از دولت هجر تو كنون دور نماندست
5 نزديك شد آن دم كه رقيبان تو گويند * دور از رخت اين خستهء مهجور نماندست
6 مِن بعد چه سود ار قدمى رنجه كند دوست * كز جان رمقى در تن رنجور نماندست
7 در هجر تو گر چشم مرا آب نمانَد * گو خون جگر ريز كه معذور نماندست
8 صبر است مرا چارهء هجران تو ليكن * چون صبر توان كرد كه مقدور نماندست
9 حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده * ماتمزده را داعيهء سور نماندست