تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
230 - قتل اين خَسته به شمشيرِ تو تقدير نبود 314
231 - كارم ز جور چرخ به سامان نمىرسد 315
232 - كسى كه حُسن و خطِ دوست در نظر دارد 316
233 - كِلكِ مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند 317
234 - كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود 318
235 - كى شعرِ خوش انگيزد خاطر كه حزين باشد 319
236 - گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد 320
237 - گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود 321
238 - گر من از باغِ تو يك ميوه بچينم ، چه شود ؟ 322
239 - گر مىفروش حاجتِ رندان روا كند 323
240 - گفتم : غم تو دارم ، گفتا : غمت سرآيد 324
241 - گفتم كه خطا كردى و تدبير نه اين بود 325
242 - گفتم : كىام دهان و لبت كامران كنند ؟ 326
243 - گل ، بىرخِ يار خوش نباشد 327
244 - گوهرِ مخزنِ اسرار همان است كه بود 328
245 - مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند 329
246 - مرا به وصل تو گر زانكه دسترس باشد 330
247 - مرا مِهر سيه‌چشمان ز سر بيرون نخواهد شد 331
248 - مرا مى دگرباره از دست بُرد 332
249 - مژده اى دل ، كه دگر بادِ صبا بازآمد 333
250 - مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد 334
251 - مسلمانان مرا وقتى دلى بود 335
252 - مطربِ عشق عجب ساز و نوايى دارد 336
253 - معاشران ز حريفِ شبانه ياد آريد 337
254 - معاشران ، گره زلفِ يار ، باز كنيد 338
255 - من و انكارِ شراب اين چه حكايت باشد ؟ 339
256 - من و صلاح و سلامت كس اين گمان نبرد 340
257 - نفسِ بادِ صبا مُشك‌فشان خواهد شد 341
258 - نفس برآمد و كام از تو برنمىآيد 342
259 - نقدِ صوفى نَه صافىِ بىغَش باشد 343
260 - نقدها را بُوَد آيا كه عيارى گيرند ؟ 344
261 - نه هركه چهره برافروخت دلبرى داند 345
262 - نيست در شهر نگارى كه دلِ ما ببرد 346
263 - واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مىكنند 347
264 - هر آنكه جانبِ اهلِ وفا نگه دارد 348
265 - هر آن كاو خاطرى مجموع و يارى نازنين دارد 349