366
خُرّم آن روز كزين منزل ويران بروم * راحت جان طلبم ، وز پى جانان بروم ( 1 )
گرچه دانم كه به جائى نبرد راه ، غريب * من به بوى خوش آن زلف پريشان بروم ( 2 )
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم ( 3 )
چون صبا با تن بيمار و دل بىطاقت * به هوادارى آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر ، به سرم بايد رفت * با دل زخمكش و ديدهء گريان بروم
نذر كردم گر ازين غم به درآيم روزى * تا درِ ميكده شادان و غزلخوان بروم
به هواى درِ او ذرّه صفت ، رقص كنان * تا لب چشمهء خورشيد درخشان بروم ( 4 )
تازيان ( 5 ) را غم احوال گرانباران ( 6 ) نيست * پارسايان ( 7 ) مددى تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان بيرون * همره كوكبهء آصف دوران بروم ( 8 ) .
خرم آن روز كه از خطهء كرمان بروم * دل و جان داده ز دست از پى جانان بروم
( خواجوى كرمانى ) .