براى اين قرائت بايد « مرا » از مصراع اول برداريم و بياوريم به مصراع بعد .
يعنى بگوئيم . . . كه مردم چشم من ، مرا خرقه ( - خرقهء مرا ) از سر من ( و نه خودش ) بيرون آورد و به شكرانه بسوخت . . . پس چشم و مردم چشم كه كارش نظربازى و اشكريزى و غمازى است سلسلهجنبان اين بيت است . . . مردم چشم من در فراق تو از بس بىتابى و گريه و زارى و افشاگرى كرد مرا رسواى خاص و عام ساخت . . . و من ناگزير شدم از خرقهء خود كه خرقهء ريائى و دروغين بود - چرا كه من واقعا پارسا نبودم - بيرون بيايم . . .
خرقه چون چاك نداشته ، از سر بيرون آورده مىشده . . . حاصل آنكه خرقه سوختن حافظ از آنجا كه خرقهاش را ريائى مىشمارد يك عمل مثبت است و شكرانه دارد ، نه مانند خرقهء اصيل كه محترم و مقدس است . . .
حاصل و خلاصهء معناى بيت [ اينست كه ] شاعر خطاب به يار خود مىگويد : « آشتىكنان را طولانى مكن و بازگرد كه مانعى در كار نيست .
مايهء جدائى من از تو خرقهء ريائى من بود كه مرا به قيد و تكلف مىانداخت و ترا از من مىرماند ، چه ، تصور مىكردى من خرقهپوش رسمى و زهد پيشهاى هست . اينك به همت مردمك چشم و بىتابيها و افشاگريهايش ، آن خرقهء سالوس از سر من به در شده است و به شكرانهء رفع ريا و رفع حائل يا حجابى كه بين ما بود ، در آتش سوخته و نابود شده است . » . به عبارت ديگر حافظ خود را با شيخ صنعان همسان مىگيرد و معشوقش را با دختر ترسا . و مىگويد : « من سالكى هستم كه از راه و رسم منزلها بىخبر نيستم . حال كه تو ، از من ترك زهد خواستهاى ، به ديده منت دارم . سرانه هم مىدهم ، شكرانه هم به جاى مىآورم ، چه خرقهء زهد ريائى من خود سزاوار آتش است » .
بهاء الدين خرمشاهى ( كتاب « چارده روايت » ( مجموعهء مقاله دربارهء شعر و شخصيت حافظ ) ناشر : كتاب پرواز 1367 ه . ش . تهران .
چاپ نخست ، نقل از صفحات 53 ، 54 ، 55 ، 57 و 58 ) .
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1582
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص١٥٨٢