تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢

329

ز دست كوته خود زير بارم * كه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجير زلفش گيردم دست * و گر نه سر به شيدائى ( 1 ) برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون * كه شب تا روز اختر مىشمارم
چو مىخوردم ( 2 ) من از پيمانهء تو * به هشيارى و بيدارى چه‌كارم ؟
بدين شكرانه مىبوسم لب جام * كه كرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعاى مىفروشان * چه باشد ، حقّ نعمت مىگزارم
من از بازوى خود دارم بسى شكر * كه زور مردم آزارى ندارم ( 3 )
تو از خاكم نخواهى برگرفتن * به جاى اشك اگر گوهر ببارم ( 4 )
مكن عيبم به خون خوردن درين دشت * كه كارآموز آهوى تتارم ( 5 )
سرى دارم چو حافظ مست ، ليكن : * به لطف آن سرى ( 6 ) امّيدوارم .