تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 796

مساهمون:

ص٧٩٦

311

اگر ، به كوى تو باشد مرا مجال وصول * رسد به دولت وصلت ، نواى من به اصول
قرار برده زمن آن دو نرگس رعنا * فراغ برده ز من آن دو جادوى مكحول
چو بر درِ تو من بينواى بىزر و زور * به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول :
كجا روم ( 1 ) چه كنم ؟ چاره از كجا جويم ( 2 ) * كه گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول
من شكستهء بدحال ، زندگى يابم : * در آن نفس كه به تيغ غمت شوم مقتول
خراب‌تر ز دل من ، غم تو جاى نيافت * كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلى دارد * بود ز زنگ حوادث هرآينه مصقول
چه جرم كرده‌ام اى جان و دل به حضرت تو * كه طاعت من بيدل نمىشود مقبول
به دردِ عشق بساز و خموش كن حافظ * رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول ( 3 ) .
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 796 | شمس الدين حافظ