295
ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش * بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش
از بس كه دست مىگزم و آه مىكشم * آتش زدم چو گل به تن لختلخت خويش
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مىسرود * گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش :
كاى دل صبور باش كه آن يار تندخوى * بسيار تندروى نشنيد ز بخت خويش
خواهى كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد * بگذر ز عهد سست و سخنهاى سخت خويش
گر موج خيز حادثه سر بر فلك زند * عارف به آب تر نكند رختوپخت خويش ( 1 )
اى حافظ ار مراد ميسّر شدى مدام * جمشيد نيز دور نگشتى ز تخت خويش ( 2 ) .