تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦

282

چو برشكست صبا زلف عنبرافشانش * به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش ( 1 )
كجاست همنفسى تا به شرح ، عرضه دهم * كه دل چه مىكشد از روزگار هجرانش ( 2 )
زمانه از ورق گل مثال روى تو ساخت * ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
بسى شديم و نشد ( 3 ) عشق را كرانه پديد * تبارك اللّه ازين ره كه نيست ( 4 ) پايانش
بريد صبح وفا نامه‌ئى كه برد به دوست * ز خون ديدهء ما بود مُهر عنوانش ( 5 )
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد * كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش ( 6 )
بدين شكستهء بيت الحزن كه مىآرد * نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم * كه داد من بستاند مگر ز دستانش ( 7 )
سحر به طرف چمن مىشنيدم از بلبل * نواى حافظ خوش لهجهء غزل‌خوانش ( 8 ) .