251
روى بنماى و وجود خودم از ياد ببر * خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا * گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد ؟ هيهات * اى دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعلهء آتشكدهء فارس بكُش * ديده گو آب رخ دجلهء بغداد ببر
دولت پير مغان باد كه باقى سهل است * ديگرى گو برو و نام من از ياد ببر
سعى نابرده درين راه به جائى نرسى * مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسى وعدهء ديدار بيار ( 1 ) * وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مىگفت به مژگان درازت بكشم * يا رب از خاطرش انديشهء بيداد ببر
حافظا ! بيم كن از نازكى خاطرِ يار * برو از درگهش اين ناله و فرياد ( 2 ) ببر .