237
ز دل برآمدم و كار بر نمىآيد ( 1 ) * ز خود برون شدم و يار درنمىآيد
درين خيال به سر شد زمان عمرو هنوز : * بلاى زلف درازت به سر نمىآيد
چنان به حسرت خاك در تو مىميرم ( 2 ) * كه آبزندگىام در نظر نمىآيد
بسم حكايت دل هست با نسيم سحر * ولى به بخت من امشب ، سحر نمىآيد !
فداى دوست نكرديم عمر و مال ، دريغ : * كه كار عشق ز ما اين قَدَر نمىآيد
ز بس ( 3 ) كه شد دل حافظ رميده از همهكس * كنون ز حلقهء زلفت به در نمىآيد .