236
نفس برآمد و كام از تو بر نمىآيد ( 1 ) * فغان كه بخت من از خواب ، درنمىآيد
قد بلند ترا تا به بر نمىگيرم * درخت كام و مرادم به بر نمىآيد
مگر به روى دلاراى يار ما ، ورنى : * به هيچ وجه دگر ، كار ، بر نمىآيد
مقيم زلف تو شد دل كه خوش مقامى ديد ( 2 ) * و زان غريب بلاكش خبر نمىآيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا * ولى چه سود ! يكى كارگر نمىآيد ( 3 )
كمينه ( 4 ) شرط وفا ترك سر بود ، حافظ * برو اگر ز تو كار اين قَدَر نمىآيد .