تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢

218

در ازل هر كو به فيض دولت ارزانى بود * تا ابد جام مرادش همدم جانى بود
من همان ساعت كه از مى خواستم شد توبه‌كار * گفتم اين شاخ ار دهد بارى ، پشيمانى بود
خود گرفتم كافكنم سجّاده چون سوسن به دوش * همچو گل بر خرقه رنگ مى مسلمانى بود ؟ !
بىچراغ جام در خلوت نمىيارم نشست * زانكه كُنج اهلِ ( 1 ) دل بايد كه نورانى بود
همّت عالى طلب جام مرصّع گو مباش * رند را آب عنب ياقوت رمّانى بود
گرچه بىسامان نمايد كار ما سهلش مبين * كاندرين كشور ، گدائى ، رشك سلطانى بود
نيك‌نامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار * بدپسندى جان من برهان نادانى بود ( 2 )
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان * نستدن جام مى از جانان ! گران‌جانى بود
دى عزيزى گفت حافظ مىخورد پنهان شراب * اى عزيز من ( 3 ) گناه آن به كه پنهانى بود ( 4 ) .