تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦

180

بعد ازين دست من و دامن آن سرو بلند * كه به بالاى چمان از بن و بيخم بركند
حاجت مطرب و مى نيست تو برقع بگشا * كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ روئى نشود آينهء حجلهء بخت * مگر آن روى كه مالند بر آن سُمّ سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو مىباش * صبر ازين بيش ندارم چه كنم تا كى و چند ؟
مكُش آن آهوى مشكين مرا اى صيّاد * شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به كمند
من خاكى كه ازين در نتوانم برخاست * از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
بازمستان ، دل از آن گيسوى مشكين حافظ * زانكه ديوانه همان به كه بود اندر بند ( 1 ) .
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 436 | شمس الدين حافظ