176
نه هر كه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هر كه آينه سازد سكندرى داند
نه هر كه طرف ( 1 ) كله برشكست و تند نشست * كلاه دارى و آيين سرورى داند
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن * كه شاه ( 2 ) خود روش بندهپرورى داند
غلام همّت آن رند عافيت سوزم * كه در گدا صفتى كيمياگرى داند
وفاىِ ( 3 ) عهد نكو باشد ار بياموزى * و گرنه ، هر كه تو بينى ستمگرى داند
در آب ديدهء خود غرقهام چه چاره كنم * درين محيط نه هركس شناورى داند ( 4 )
بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچهئى ، شيوهء پرى داند
هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند
مدارِ نقطهء بينش ز خال تست مرا * كه قدر گوهر يكدانه گوهرى داند ( 5 )
به قدّ و چهره هر آنكس كه شاه خوبان شد * جهان بگيرد اگر دادگسترى داند
ز شعر دلكش حافظ كسى بود آگاه * كه لطف طبع و سخن گفتن درى داند ( 6 ) .