تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤

149

در ازل پرتو حُسنش ز تجلّى دم زد ( 1 ) * عشق پيدا شد و آتش ( 2 ) به همه عالم زد
جلوه‌اى كرد رخش ديد ملك تاب نداشت ( 3 ) * عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
عقل مىخواست كزان شعله چراغ افروزد * برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم‌زد
مدّعى خواست كه آيد به تماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد
دگران قرعهء قسمت همه بر عيش زدند * دل غم‌ديدهء ما بود كه هم بر غم زد
جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت * دست در حلقهء آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامهء عشق تو نوشت * كه قلم بر سر اسباب دل خرّم زد .