143
صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مىآورد ( 1 ) * دل شوريدهء ما را به بو در كار مىآورد
من آن شكل صنوبر را ، ز باغ سينه بر كندم * كه هر گل كز غمش بشكفت محنت ، بار مىآورد
فروغ ماه مىديدم ز بام قصر او روشن * كه روى از شرم آن خورشيد در ديوار مىآورد
ز بيم غارت عشقش دل پرخون رها كردم * ولى مىريخت خون و ره بدان هنجار مىآورد
به قول مطرب و ساقى برون رفتم گهوبىگه * كزان راه گران قاصد خبر دشوار مىآورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود * اگر تسبيح مىفرمود و گر زُنّار مىآورد
عفا اللّه چين ابرويش اگر چه ناتوانم كرد * به رحمت هم كمانى بر سر بيمار مىآورد ( 2 )
عجب مىداشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه * ولى منعش نمىكردم كه صوفىوار مىآورد ( 3 ) .